
روزها یکی یکی می گذشت ... سامان هر روز تنهاتر و تنهاتر می شد, هر روز اون دوتا رو با هم میدید, چقدر سخت بود براش ...
چند ماه همینطور گذشت, آخرای ترم دوم بود, سامان دیگه داشت کلافه میشد, نمیدونست چیکار کنه,فقط می خواست یه جوری خودشو از این وضع بیرون بیاره ... شاید اگه رابطه جدیدی رو شروع می کرد می تونس همه چی رو از یادش ببره و دوباره برگرده به یه زندگیه عادی..! ولی ... ولی نتونست ... نتونست کس دیگه ای رو بیاره تو زندگیش, نتونست همه خاطراتش رو از یادش ببره, نتونست کس دیگه ای رو دوست داشته باشه ...
(ادامه مطلب)

















